Rasool Hussaini رسول حسینی

Rasool Hussaini رسول حسینی خوش بخت اگر خار بکارت ازبخت خوشش لالاریحان بدرآید بدبخ?

10/08/2021

حکایت ....روبا گفت :می خواهم بروم سر قبر پدرم تشکر کنم که نگذاشت باسواد شوم ،چون باسوادان بیشتر درمعرض لگد خرهاست !بیشتر...
24/05/2021

حکایت ....

روبا گفت :می خواهم بروم سر قبر پدرم تشکر کنم که نگذاشت باسواد شوم ،چون باسوادان بیشتر درمعرض لگد خرهاست !

بیشتر

روباه به شیرکرسنه گفت :
تو خر را بکش .من هم سهم بر میدارم

شیر گفت :
چطور؟!

روباه گفت:
به خر بگو
(ما نیاز به انتخاب سلطان داریم ،قطعآ تو انتخاب می شوی )
وبعد دستور بدی تا خر را بکشیم .شیر قبول کرد وخر را صدا زد، شیر شجره نامه اش را خواند گفت :جد اندر جدم سلطان بوده اند ،روباه گفت : من هم جد اندر جدم خدمتگار سلطان بوده ایم .

خرگفت: من سواد ندارم شجره نامه ام زیر سم عقبم نویشته شده .

شیر گفت :
من باسواد هستم ورفت تا نویشته زیر سمش را بخواند!

جناب خر جفتگی زد وگردن شیر شکست ومرد .
روباه پا به فرار گذاشت .خر اورا صدازد وگفت:

گفت چرا فرار میکنی ؟!

روباه گفت :می خواهم سر قبر پدرم بیروم تشکر کنم که نگذاشت باسواد شوم ،چون باسوادان بیشتر در معرض لگد خرها هستند....."

02/05/2021

تعامل از تقابل بهتر است...."

داستان آموزنده مفید! T                 Tپیر مردی اسپ سفید داشت که توسط اسپ روزی خویش را بدست می آورد . روز اسپ پیرمرد به...
02/05/2021

داستان آموزنده مفید!
T T
پیر مردی اسپ سفید داشت که توسط اسپ روزی خویش را بدست می آورد . روز اسپ پیرمرد به جنگل فرار کرد گم شد !

همسایگان پیرمرد بخاطر تسلیت نزد پیره مرد آمدن وگفتن بسیار خفه غمگین شدیم پیر مرد گفت درهرکارخیری نهفته است چندروزبعد ،اسپ پیرمرد (۱۰)دانه اسپ وحشی را ازجنگل همراه خود آوردند.
بازدوباره همسایگان پیرمرد خبرشدن آمدن گفتن بسیار خوش شدیم پیرمرد گفت؛ درهرکار خیروشر است ،چندساعت بعد پیرمرد خبرشد یگی ازاسپ های وحشی پای پسرش را شکستانده ..

باز دوباره همسایه هایی پیرمرد آمدن گفتن بسیار خفه وغمگین شدیم پیرمرد خفه نشو ید درهرکار خیروشروجود دارد .

دوروزبعد ازشهر نظامیان آمدن تمام پسر های جوان قریه را بخاطر جنگ به سربازی (عسکری) بردند پسرمرد را بخاطریکه پایش شکسته بود نبردند .

نکته :
وقایع که درزندگی اتفاق می افتد ظاهرآ به نظر ما خوش آیند وزیبا نیست ولی حقیقت آن را خداوند میداند .

واینکه چی خیراست وچی شراست حکمت آن را خداوندمتعال میداند بس کافیست که در هرحالت باخداوند متعال باشیم وبه رضای او راضی بوده وهیچگاه خداوند بار تعالا را ازیاد نبریم چون خداوند متعال نزدیگ تراز رگ گردن است ماهم توکل خود را به خداوند بزرگ کرده به پیش میرویم چیزیکه خیروعافیت ماباشد نصیب کند انشاالله وبادوستان تان نیز شریک سازید.

16/04/2021
 #داستان آموزنده ،،،،،،روزی زنی باشوهرش غذا میخورد ،فقیری درب خانه را زد زن بلند شد ودید که فقیر است غذا برداشت تا به او...
23/02/2021

#داستان آموزنده ،،،،،،

روزی زنی باشوهرش غذا میخورد ،فقیری درب خانه را زد زن بلند شد ودید که فقیر است غذا برداشت تا به او بدهد .

شوهرش گفت :کیست ؟

زن جواب داد: فقیر است برایش غذا میبرم .

شوهرش مانع شد تااینکه جرو بحث شان بالا گرفت وکارشان نیز به طلاق کشید، سالیان سال گذشت ، زن شوهر دیگری گرفت .روزی باشوهر دومش غذا میخورد .

که فقیری در خانه را زد ، مرد در را باز کرد . دید که فقیری است که نیاز به غذا دارد به خانه برگشت وگفت :غذای برای فقیر ببر لطفآ...
زن فورآ ازجا برخواست وغذا برد....

اما .......

زن باچشمان پر اشک برگشت .
شوهرش گفت چه شده ای خانم .

زن درجواب بدین منوال گفت :
این فقیرکه درخانه آمده شوهرقبلی من است .

مرد از جا برخواست زن اش را درآغوش گرفت وسپس رو به او کرد گفت:من هم همان فقیری هستم که آن روز به در خانه شوهرت آمده بودم ......

هیچگاه زمان به یک حالت باقی نمی ماند ، پس هرگز و نباید کبرو غرور را به خود راه داد !

اگر خوش تان آمد #اشتراک گذاری کنید .

 #ادیسون به خانه بازگشت :یاد داشتی به مادرش داد گفت:این را معلم ام داد گفت فقط مادرت بخواند ،مادر: در حال که اشک درچشمان...
23/02/2021

#ادیسون به خانه بازگشت :

یاد داشتی به مادرش داد گفت:

این را معلم ام داد گفت فقط مادرت بخواند ،

مادر: در حال که اشک درچشمان داشت برای کودکش خواند.

فرزند شما یک نابغه است این مکتب برای او کوچک است آموزش اورا خود برعهده گیرید .

سال ها گذشت مادرش داری دنیارا وداع گفته بود روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود درخانه خاطراتش را مرور میکرد ،برکه درمیان شکاف دیوار اورا کنجکاو کرد وآن را در آورد خواند.

نویشته بود بدین مضمون کودک شما کودن است ، ازفردا اورا مکتب راه نمیدهیم .....

ادیسون ساعتها گریست :
ودر خاطراتش نویشت:
توماست آلوا ادیسون:

کودک کودنی بود که توسط مادر "قهرمان " به نابغه قرن تبدیل شد!

تقدیم مادران "عزیز".....

 #ـــــ پسری پدرش را برای نان شب به رستوران برد ....پدر که خیلی پیر وضعیف شده بود ،غذایش را درست نمی توانیست بخورد وبه ر...
22/02/2021

#ـــــ پسری پدرش را برای نان شب به رستوران برد ....

پدر که خیلی پیر وضعیف شده بود ،

غذایش را درست نمی توانیست بخورد وبه روی لباسش میریخت ...

تمامی افراد موجود در رستوران باحقارت تمام بسوی پیره مرد می نگریست ، پسرهم خاموش بود ودر عوض غذا را به دهان پدر میگذاشت .......

پس ازینکه غذای شان تمام شد ، پسر به آرامی پدر را به دستشوی برد ، لباسش را پاک کرد وموهایش را شانه زد عینک هایش نیز پاک کرد وبیرون آورد....

تمامی افراد موجود در رستوان متوجه آن دو بودند .

وباحقارت بسوی آن دو مینگریستند؟!

پسر پول غذا را پرداخت وباپدر راهی درب خروجی شد.
درین هنگام پیر مرد دیگری ازجمع حاضر بلند شد صدا کرد

پسر جان ....آیا فکر نمیکنی چیزی پشت سرت جا گذشته ای ؟!

پسر پاسخ داد ..، خیر جناب ،، چیز باقی نگذاشته ام .

آن پیرمرد گفت :

بله پسرم باقی گذاشته ای .

درس برای تمام پسران ،،،،

امیدی هم برای تمام پدران ،،،،

وخاموشی مطلق برتمامی رستوران حاکم شد !

کاش سوره ای بنام پدر بود ،که ای گونه آغاز می شد .

قسم بر پینه یی دستاند ، که بوی نان میدهد ،،،،

قسم بر چشمان همیشه نگرانت ،،،،

قسم بر بغض فرو خورده ات که شانه یی کوه را لرزاند،،،،،،

قسم برغربتت ،،،،،،

وقتی هیچ بهشتی زیرپایت نیست ،،،،

)زنده باد همه یی پدران در قید حیات بسر میبرند وشاد باد روح تمام پدران عزیزسفر کرده به شمول پدرخودم که مدت دوازده سال میشود سایه یی رحمت شان بالای سری مان نیست وبه رحمت خداوند پیوست )

اگرخوش تان آمد شیر کنیدوازلایک صحفه یی خود تان را فراموش نکنید تشکر از خوانش شما عزیزان ......"

Address

Bamyan

Telephone

+93799220098

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when Rasool Hussaini رسول حسینی posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Shortcuts

Share